تاج الدين احمد وزير

421

بياض تاج الدين احمد وزير ( فارسى )

مىرفتم در راه منقطع شدم و بر توكّل مىرفتم از كنارهء بيابان شخصى را ديدم كه مىآمد چون نزديك رسيد در نظر من چنان نمود كه سباعيا كان أو ثمانيا جامه [ اى ] كوتاه پوشيده عمامه [ اى ] بر سر نهاده نعلينى در پا كرده قضيبى خيزرانى در دست گرفته با او نه زادى و نه راحله [ اى ] نه انيسى و نه رفيقى با خود گفتم : سبحان اللّه ! بيابانى بدين خون خوارى و كودكى بدين دليرى به من رسيد و سلام كرد ، جواب دادم و گفتم : من أين گفت : من اللّه گفتم : إلى أين گفت : إلى اللّه گفتم : علام گفت : على اللّه گفتم : لم گفت : رضاء اللّه گفتم : زاد و راحله‌أت كو ؟ گفت : زادى تقواى و راحلتى رجلاى و مرادى مولاى گفتم : من أنت ؟ گفت : نحن قوم مقهورون گفتم : زدنى بيانا گفت : نحن قوم مطرودون گفتم : روشن‌تر [ ا ] ز اين بگو گفت : نحن قوم مظلومون گفتم : به از [ ا ] ين مىبايد گفتن گفت : أنا رجل عربىّ گفتم : زيادت از [ ا ] ين گفت : أنا رجل قرشىّ گفتم : إبن لى گفت : أنا رجل هاشمىّ گفتم : بيانى شافى مىخواهم گفت : أنا رجل علوىّ بعد آن اين ابيات را انشاد كرد شعر : نحن على الحوض و ذوّاده * نذود و نسعد و راده فما فاز من فاز إلّا بنا * و ما خاب من حبّنا زاده فما سرّنا نال منّا السّرور * و من ساءنا ساء ميلاده و من كان غاصبنا حقّنا * فيوم القيمة ميعاده اين بگفت و چنان برفت كه من به گرد او نرسيدم و دايم در [ ا ] ين فكر بودم كه اين چه كسى باشد كه او را عند اللّه اين همه مكان و منزلت باشد تا كه به مكه رسيدم ميان ركن و مقام او را ديدم خلقى گردش درآمده از وى مسايل « 1 » « احكام و از حلال و حرام و مناسك حج مىپرسيدند و او همه را جواب مىگفت و مردم در تعظيم و احترام او مبالغه مىكردند و من از آن تعجّب مىنمودم ، از يكى پرسيدم كه اين چه كس است كه نزد خدا

--> ( 1 ) تا اينجا خطوط به صورت مورب نوشته شده است سطور بعدى به صورت عمودى در عرض حاشيه پايين صفحه آمده است .